سلام.![]()
![]()
روبروي كوچه اي كه خونه ما اون جاست يك پارك است كه من هر روز موقع رفتن و برگشتن از وسط اون رد ميشم. باغبون هاي محترم هم خيلي بهش ميرسن و هر وقت كه من اون طرفام ميبينم كه دارن آبياري ميكنند ، چند تا از اين فواره گردون هام گذاشتن تا كارشون راحت تر باشه . پريروز من داشتم برميگشتم و رسيدم به اول پارك ديدم يكي از اين فواره ها باز است و داره دور ميتابه و چمن ها را آب ميده ، حالا برد آبپاشي اين فواره خيلي زياد بود اون قدري كه مسير حركت من را هم خيس ميكرد اونم به شدت . خوب من كه رسيدم اون جا يك خورده مونده بود تا يكي از فواره ها برسه به مسير وسط پارك ، منم كه حوصله صبر كردن نداشتم با محاسبات خفن مهندسي
به اين نتيجه رسيدم كه اگه بدوم اين فوارهه بهم نميرسه و اون يكي هم كه جهتش عكس اين يكي است پس با خوبي و خوشي و سلام و صلوات رد ميشم و آبم از آب تكون نميخوره و تازه كلي هم كيف ميكنم .
خوب همه اين فكرها عين برق از سرم گذشت و من شروع كردم به دويدن فواره عقبي هم به دنبالم بود اما كلي بهش خنديدم كه اوهوكي بابا من زرنگتر از اين حرفام . ![]()
اما چشمتون روز بد نبينه كه يكهو وسط دويدن همين طور كه حواسم به فواره عقبي بود يكهو ديدم از اون بالا چي ميايه؟ كفتر؟ يك دانه ... ؟
نه بابا آي كيو جان
، از بالا و روبرو و زمين و زمان داشت سيل ميومد رو سر من بيچاره ![]()
حالا منم هول شده بودم ![]()
نميتونستمم اون وسط وايسم كه برا همين تندتر ميدويدم اون آب هاي زندگي بخش هم هي بيشتر من را مورد لطف قرار ميدادن و خلاصه بعد كلي دويدن وقتي از مهلكه جون سالم اما خيس آب به در بردم ديدم اون يكي فوارهه اين بلا را سر من آورده. آخه من نميدونم اون كه بايد زاويش با اين 180 درجه باشه يكهو وسط زمين و هوا از كجا پيداش شد؟؟؟ ![]()
فكر كنم تا حالا كسي روبروش از اين كارا نكرده بوده اونم اين كارا كرده تا درس عبرتي باشه برا بقيه
. البته اين احتمال را هم ميدم كه فوارهه كنترل از راه دور داشته باشه آخه بعدش باغبون بد جوري بهم نگاه ميكرد و هي هم سعي ميكرد خندش را پنهان كنه
( ميدونم ، نه كه من بعضي وقت ها از رو چمن ها رد ميشم ميخواست جبران كنه . حالا خوبه گل ها را نچيدم وگرنه با بيلش دنبالم ميكرد
) .
منم كه اصلا انگار نه انگار كه اين بلا سرم اومده - تازه از شانس من هم مانتوم رنگ روشن بود و كامل تابلو بود كه خيس شدم ![]()
- راست دماغم را گرفتم و سرم را با اقتدار!!!
گرفتم بالا و قدم زنان بقيه راه را طي كردم. البته شانس بزرگي كه آوردم اين بود كه اون روز بر خلاف هميشه كه پارك شلوغ است تو پارك هيچكس نبود وگرنه كه همه كلي بهم ميخنديدن!
خلاصه كه كلي كيف كردم و خيس شدم و احساس موش هاي آب كشيده را فهميدم ( هر چند گوشه هايي از ذهنم به ياد ميارم كه قبلا هم اين حس را درك كرده بودم ، آره ؟؟؟
) و البته فهميدم كه ديگه از اين زرنگ بازي ها در نيارم ، اما كو گوش شنوا ( اينقده كيف داد كه نگو امتحان كنيد اون وقت ميفهميد چقدر آدم خوش خوشانش ميشه ![]()
) .
من فهميدم ميخوام چي كاره بشم : مهندس تنظيم فواره ها با زاويه 180 و برد كم در حد يك متر
و البته بدون كنترل از راه دور.( از ما كه گذشت و روحمون خط خطي شد نميزارم بقيه جوونهاي اين مملكت خش خشي بشن![]()
![]()
)
يك پيشنهاد : خوب تا اون جايي كه يادم است اين گياهان سبز روبروي ساختمان اساتيد به يك فواره احتياج داشتن، نه؟