تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - خوب بید

 

خدا زياد كنه اين روزهاي آخر خونه بودن را ، البته اين بار نه از لحاظ اين كه خونه پيش مامان و بابا و عزيزات هستي ، اون كه جاي خود داره. از اين لحاظ كه همه يادشون مياد تو داري ميري وكلي عزيز ميشي ( عزيز كه بودي عزيز تر ميشي ) وهمه مهموني ميدن و ميگن ميخوان تا تو هستي مهموني هاي عقب افتادشون را بدن ، هي دم راهي بهت ميدن و به قول رويا خشكه باهات حساب ميكنن و ميگن بگير عزيرم تو هم مسافري و هم دانشجو و به قول بابا دانشجو و سرباز دو قشري هستن كه بايد بهشون كمك كرد

 مامان قربونش برم هم هي غذاهايي را كه دوست داري ميپزه ، هر چي هم كه لازم داري فقط كافي لب تر كني تا بابا بخره.اگه هم  چيزي بخواي وبهت ندن ( اين كار معمولا از جانب خان داداش صورت ميگيره ) اون وقت دو تا تاكتيك ميزني ، اول خودت را لوس ميكني و كلي مظلوم نمايي ميكني كه داداشي جون من دارم ميرم آخه چطور دلت مياد، خواهر برادريت كجا رفته و كلي براش زبون ميريزي اما معمولا خان داداش با اين حرف ها كاري برات نميكنه اين جاست كه قسمت دوم عمليات را انجام ميدي و به بابا متوسل ميشي و اين مظلوم نمايي ها را اون جا ميكني خوب بابا قربونشون برم هم كه دل بچه آخري را كه نميشكنه و ميرن يك گفتمان دوستانه با داداش جون ميكنند و قضيه به خوبي و خوشي ختم به خير ميشه.

البته اين ها همه مال همين چند روز آخرها ، برا همين ميگم خدا زيادش كنه...

 

پ.ن : این فرشمون هم کلی چیز های دیدنی داشت که من تا حالا ندیده بودم اما امشب جبران کردم!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 22:55  توسط فازی  |