خدا زياد كنه اين روزهاي آخر خونه بودن را
، البته اين بار نه از لحاظ اين كه خونه پيش مامان و بابا و عزيزات هستي ، اون كه جاي خود داره
. از اين لحاظ كه همه يادشون مياد تو داري ميري وكلي عزيز ميشي ![]()
( عزيز كه بودي عزيز تر ميشي![]()
![]()
) وهمه مهموني ميدن و ميگن ميخوان تا تو هستي مهموني هاي عقب افتادشون را بدن ![]()
، هي دم راهي بهت ميدن و به قول رويا خشكه باهات حساب ميكنن![]()
![]()
و ميگن بگير عزيرم تو هم مسافري و هم دانشجو و به قول بابا دانشجو و سرباز دو قشري هستن كه بايد بهشون كمك كرد ![]()
![]()
![]()
مامان قربونش برم هم هي غذاهايي را كه دوست داري ميپزه ![]()
، هر چي هم كه لازم داري فقط كافي لب تر كني تا بابا بخره
.اگه هم چيزي بخواي وبهت ندن ( اين كار معمولا از جانب خان داداش صورت ميگيره
) اون وقت دو تا تاكتيك ميزني
، اول خودت را لوس ميكني و كلي مظلوم نمايي ميكني كه داداشي جون من دارم ميرم آخه چطور دلت مياد، خواهر برادريت كجا رفته و كلي براش زبون ميريزي ![]()
![]()
اما معمولا خان داداش با اين حرف ها كاري برات نميكنه![]()
اين جاست كه قسمت دوم عمليات را انجام ميدي و به بابا متوسل ميشي و اين مظلوم نمايي ها را اون جا ميكني
خوب بابا قربونشون برم هم كه دل بچه آخري را كه نميشكنه![]()
و ميرن يك گفتمان دوستانه با داداش جون ميكنند و قضيه به خوبي و خوشي ختم به خير ميشه.![]()
![]()
![]()
البته اين ها همه مال همين چند روز آخرها ، برا همين ميگم خدا زيادش كنه...![]()
پ.ن : این فرشمون هم کلی چیز های دیدنی داشت که من تا حالا ندیده بودم اما امشب جبران کردم!! ![]()