تبليغاتX
خاطرات من و تو و او - لحظه های آخر ...

 

سلام.

 

خوب به سلامتي سه ماه تابستونم تموم شد و پاييز از راه رسيد و اين تغيير را با سرد شدن

 هوا كاملا ميشه درك كرد.اما واقعا اين هفته آخر عجب هواي محشري شده بود ، بعد اون

 تابستون گرم و داغ اين خنكي هفته آخر حسابي چسبيد.

 

خوب حرف واسه گفتن زياد است ، از تابستوني كه رفت و از پاييزي كه داره مياد . يادش به

 خير بچه گي ها كه ميرفتم مدرسه زنگ انشاء بهمون ميگفتن بنويسيد كه تابستان خود را

چگونه گذرانديد و ما هم از همه شيطنت ها و بازي هامون ، از همه دوستهامون و بازي هايي

كه باهاشون كرديم ، از همه مهموني هايي كه رفتيم ، از شب هايي كه خونه مادر بزرگ و

پدر بزرگ خوابيديم و از همه چيزهاي خوبي كه داشتيم مينوشتيم. واقعا چقدر بازي كرديم،

از صبح تا شب تو كوچه و خونه بازي ميكرديم و خسته هم نميشديم .

 

حالا هممون بزرگ شديم و ديگه از اون بازي هاي كودكانه خبري نيست اما خوب چيزهاي

ديگه اي جاي اون را گرفته . حالا بيشتر احساس مسئوليت ميكنيم ، احساس اين الان

ديگه مجبوريم خواه ناخواه از اون دنياي شيرين كودكي فاصله بگيريم و يك سري چيزهاي

ديگه را جايگزين قايم موشك ، لي لي ، بالا بلندي و روپولي بكنيم. و خوب اين، اون قدر ها

هم دلچسب نيست ، شيريني هاي خودش را داره  احساس بزرگ شدن و كامل تر شدن

اما خوب دل كندن از اون همه خوشي بي تكلف اون قدر ها هم كار خوش آيندي نيست

براي همين است كه بعضي وقت ها به يك بهونه اي به اون شيريني ها ناخنكي ميزنيم و دلمون

را به يادش خوش ميكنيم.

 

 

اتاقم خيلي شلوغ پلوغ است. همه چيزهايي كه بايد با خودم ببرم را دارم جمع ميكنم . مامان

هم خيلي كار ها را كردن ، اصلا نميدونم چه جوري بايد تشكر كنم و ميدونم كه مثل هميشه از

كنار همه اين كار ها ميگذرم .

 

احساس مسافر بودن حس خاصي است كه بسته به سفر و جايي كه ميخواي بري و آدم هايي

كه باهاشوني، فرق ميكنه اما خوب ته همه اين حرف ها اينه كه مسافر ميره ، ميره و نميمونه

بايد جايي را ترك كرد تا بهش بگن مسافر و همين ترك كردن است كه دل را دگرگون ميكنه.

ميگن وقتي ميخواي بري سفر سعي كن دل بكني تا راحت تر باشه اما خوب اين به حرف راحت

است اما به عمل ...

اما خوب هر چقدر هم كه اين حرف ها را بزني بايد رفت و اين رفتن جزء چرخه زندگي است پس

بايد سعي كنيم كه اين رفتن را هر چقدر ميشه شيرين تر كنيم و مهم تر از اون اينه كه موندن را

هم بتونيم شيرين و خاطره انگيز و آرامش بخش كنيم.

 

اين روزهاي آخر وقتي همش غر ميزدم و ميگفتم كه نميخوام برم مامان بهم ميگفتن فقط يك سال

ديگه مونده ، فقط يك سال . سال ديگه اين موقع همه چيز تموم شده ديگه نه دانشگاهي هست و

نه دوران دانشجويي . فكرش را كه ميكنم ميبينم آره حق با مامان است ، اين گذر زمان كه

هيچ جوري هم نميشه جلوش را گرفت خيلي وقت ها خوبه و خيلي وقت ها هم به نظر بد

مياد. هنوز سه سال پيش اين موقع جلو چشمم است انگار همين ديروز بود ، اومدن براي اولين بار

دفعه اولي كه بچه ها را تو خوابگاه و دانشگاه ديدم ، چقدر راحت دوست شديم و  با هم

مونديم . تموم لحظه هاي تلخ و شيرين اين سه سال عين فيلم جلو چشمام ميگذره و من

فكر ميكنم كه سه سال بايد زمان زيادي باشه اما چطور اين قدر زود ميگذره. انگار مثل هوا

از بين انگشتام لغزيد و رفت و من هيچ كاري براي موندنش نتونستم بكنم.

 

دوران دانشجويي براي من دوران خوبي بود و سعي كردم كه ازش خوب استفاده كنم يعني

كارهايي را بكنم كه دوست داشتم و اون را براي خودم خاطره انگيز كنم. شايد خيلي درس خون

نبودم اما هميشه فكر كردم كه دانشگاه فقط جاي درس خوندن نيست و بايد خيلي كارهاي

ديگه را هم اون جا انجام داد. هر چند وقتي بابا بعد از اين همه سال از خاطرات دوران دانشجوييشون

تعريف ميكنند ميبينم كه نه بابا من هيچ كاري نكردم!

 

خوب بعد اين همه كه حرف زدم آخرش اين كه لحظه رفتن است ، رفتن و شروع كردن . مثل

هميشه توي تقويمم براي اول مهر نوشتم كه " به آفتاب سلامي دوباره خواهم كرد " و به خودم

هم ميگم كه بايد قوي باشم و امسال را هم با توكل به خدا به بهترين شكل بگذرونم .

 

خداجون دور از خانواده و عشق اونها خودم را مثل هميشه و بيشتر از هميشه به تو

 ميسپارم و ازت ميخوام كه تو غربت اون جا تنهام نزاري و هميشه راه درست را پيش

پام بزاري هر جا هم كه خواستم كار اشتباهي بكنم خودت نزار.باشه؟

 

ماه رمضان هم داره مياد ، به نظر من ماه دوست داشتني است . يك ماه متفاوت كه خيلي

كارهايي را تو اون انجام ميديم كه وقت هاي ديگه اون ها را انجام نميديم . اميدوارم خدا

امسال هم بهمون توفيق عبادت خالصانه و خوب را بده و نعمت ها و بركت هاي اين ماه را

 از ما دريغ نكنه. آمين!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 12:56  توسط فازی  |